على اكبر دهخدا

750

امثال و حكم ( فارسى )

خويشرا دژم نتوان كرد * دانش و آزادگى و دين و مروت اين همه را خادم درم نتوان كرد * قانع بنشين و هرچه دارى بپسند . . . ) عنصرى . خوار است گل تو سوى اشتر كه خورد خار . * ( گر حكمت نزديك تو خوار است عجب نيست . . . ) ناصر خسرو . رجوع به : خر چه داند قيمت . . . ، شود . خوار و دشوار جهان چون پى هم ميگذرد * گر تو دشوار نگيرى همه كار آسان است . رجوع به : سخت ميگيرد جهان . . . ، شود . خوارى بيند ز ميزبان بضيافت * مرد كه ناخوانده شد بخوانى مهمان . آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى . رجوع به : ناخوانده به خانه خدا . . . ، شود . خوارى ز طمع خيزد و عزت ز قناعت . نظير : عز من قنع ذل من طمع . رجوع به : طمع آرد . . . ، شود . خواست خدا را چاره نيست . گج . رجوع به : با قضا كارزار . . . ، شود . خواستن توانستن است . طلبت چون درست باشد و راست * خود به اول قدم مرادتر است . اوحدى . دل چو نعل اندر آتش اندازد * عرش را در كشاكش اندازد . اوحدى . و رجوع به : از تو حركت . . . و آب كم جو . . . و اگر گوئى كه بتوانم . . . ، شود . خواستن دل ريزش دست . رجوع به بخل و دوستى باهم . . . ، شود . خواستن كديه است خواهى عشرخوان خواهى خراج . ( آن شنيدستى كه روزى زيركى با ابلهى * گفت اين والى شهر ما گدائى بيحياست گفت چون باشد گدا آن كز كلاهش تكمه‌اى * صد چو ما را روزها نى سالها برگ و نواست گفت اى مسكين غلط اينك از اينجا كرده‌اى * كانهمه برك و نوا دانى كه آنجا از كجاست در و مرواريد طوقش اشك طفلان من است * لعل و ياقوت ستامش خون ايتام شماست او كه تا آب سبو پيوسته از ما خواسته است * گر بدانى تا بمغز استخوانش زان ماست . . . * زانكه گرده نام باشد يك حقيقت را رواست چون گدائى چيز ديگر نيست جز خواهندگى * هر كه خواهد گر سليمانست و گر قارون گداست ) انورى . نظير : هركه را در جهان همى بينى * گر گدائى و گر شهنشاهى است طالب لقمه‌ايست وز پى آن * در بن چاه يا سر گاهى است مقصد جمله خلق يك چيز است * ليك هريك فتاده در راهى است اهل عالم بنان چو محتاجند * پس بنزديك آنكه آگاهى است شاه را بر گدا چه ناز رسد * چون گدا نيز شاه نان‌خواهى است